چرا بیلدربرگ سروش را برگزید؟
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٧ : توسط :

افول روشنفکرى ماسونى و عصر بیدارى دانشجویان

چرا بیلدربرگ سروش را برگزید؟

سال 2004 «جایزه اراسموس» که بنیانگذار کلوب سرى «بیلدربرگ» برنده آن را برمى گزید، به «عبدالکریم سروش» تعلق گرفت تا کوشش هاى او براى ترویج «تئورى ماسونى علم» در جامعه دانشگاهى ایران ستوده شود. 4 سال پیش در آبان 1383، هنگامى که «عبدالکریم سروش» برلین را به مقصد آمستردام ترک کرد تا...

سه گزارش استراتژیک ایالات متحده که اولى در سال 1375 توسط «شوراى روابط خارجى آمریکا»، دومى در سال 1378 از سوى «سازمان اطلاعات مرکزى آمریکا» و سومى در سال 1382 در «پنتاگون» تهیه شد، پیش بینى مى کرد که تا سال 1389 ساختار اسلام سیاسى و نظام جمهورى اسلامى ایران فرو خواهد ریخت! در هر سه گزارش از «عبدالکریم سروش»، اعضاء «حلقه کیان»- که عنوان «روشنفکران دینی» را براى خود جعل کردند- و «دانشجویان ایرانى لیبرال» به مثابه شرکاء آمریکا در طرح براندازى جمهورى اسلامى نام برده شد...


افول روشنفکرى ماسونى و عصر بیدارى دانشجویان

چرا بیلدربرگ سروش را برگزید؟

سال 2004 «جایزه اراسموس» که بنیانگذار کلوب سرى «بیلدربرگ» برنده آن را برمى گزید، به «عبدالکریم سروش» تعلق گرفت تا کوشش هاى او براى ترویج «تئورى ماسونى علم» در جامعه دانشگاهى ایران ستوده شود. 4 سال پیش در آبان 1383، هنگامى که «عبدالکریم سروش» برلین را به مقصد آمستردام ترک کرد تا با حضور در قصر پادشاهى هلند، جایزه «اراسموس» را از دست خاندان سلطنتى پرنس «برنهارد» بگیرد، به ذهن کمتر تحلیلگرى خطور مى کرد که این سفر کم حاشیه، از پیوند تئوریسین اصلاح طلبان ایران (رفرمیست هاى سکولار) با رهبران ماسون جهان رازگشایى کند. امروز که اسناد «سازمان اطلاعات مرکزى آمریکا» در عرصه تولید علم و فلسفه از بایگانى هاى امنیتى آزاد شده، این پیوندها چهره مستندترى به خود گرفته است. 

چرا چنین قضاوت مى کنیم؟ این جنس پیوندهاى پنهان در جهان معاصر، زاده عصر جنگ سرد است؛ عصرى با صبغه اى پنهان و تاریخى نانوشته که اوج عملیات مخفى در عرصه علم و فلسفه به شمار مى رود و در ادبیات امنیتى به «حیله هاى کثیف روشنفکری» شهرت یافت. مراد از این عملیات آن بود که فیلسوفان، علماى اجتماعى و روشنفکران اروپایى و آمریکایى از رهگذر کمک هاى مالى و تبلیغاتى سازمان هاى جاسوسى و کلوب هاى سرى به رهبرى «سیا» و «بیلدربرگ» سعى داشتند با ترکیبى از پنج مؤلفه فرهنگ و هنر، فلسفه، رسانه، دانشگاه و کارگاه هاى آموزشی، یک چتر معرفتى براى تبلیغ ایدئولوژى سرمایه دارى (لیبرال دموکراسی) بسازند و اقتدار کمونیستى را فروریزند. 

این رشته از عملیات مخفى که فرانسیس ساندرز آن را به «ناتوى فرهنگی» و پیتر کولمن به «توطئه لیبرال» تعبیر کرده اند، در دو سطح تعقیب شد: اول؛ کمک مالى و اهداء جوایز به کارگزاران تئورى ماسونى علم. دوم؛ خلق قهرمانان سیاسى براى تحقق انقلاب هاى مخملى با هدف سقوط حکومت هاى سرکش علیه نظام سرمایه دارى غرب. 

عصر «حیله هاى کثیف روشنفکری» با تأسیس «کنگره آزادى فرهنگی» در تابستان سال 1950 در برلین آغاز مى شود و راه خود را با تشکیل کلوب سرى «بیلدربرگ» (1954) و سپس «بنیاد اراسموس» (1958) در هلند ادامه مى دهد. بیلدربرگى ها مجمعى 130نفره از فراماسونرها و روتارین هاى برجسته، اعضاء خاندان سلطنتى و سران سیاسى کشورهاى اروپایى و آمریکایى هستند که پس از وقوع جنگ سرد میان دو قطب اتمى غرب و شرق، کوشیدند تا «آینده جهان» را کنترل کنند.

بیلدربرگ که به «حکومت پنهان جهان» و یکى از «اربابان دنیا» شهره است، متولد شد تا از یک سو زرادخانه معرفتى فراماسونرى براى تولید علم مدرن انسجام بیشترى یابد و از سوى دیگر، نبض سیاستگذارى براى توسعه لیبرال جوامع را دردست گیرد. پرنس برنهارد، همسر ملکه جولیاناى هلند در مقام یک روتارین برجسته، بنیانگذار کلوب سرى بیلدربرگ و بیش از دو دهه (1976- 1954) رهبر آن بود و از سال 1958 نیز جایزه گران قیمت «اراسموس» را پایه گذاشت. استراتژى او این بود که نقشى نافذ در پروژه «ناتوى فرهنگی» ایفاء کند و با اهداء جایزه «اراسموس» کارگزاران یهودى تبار تئورى ماسونى علم و فلسفه مروجان همجنس بازى و هنرمندان آوانگارد را در جهان بستاید. 

مشهورترین فیلسوفان و علماى علوم اجتماعى غرب مانند توماس کوهن، آیزایا برلین، ریمون آرون، کارل پوپر، هانا آرنت، جیمز برنهام و دانیل بل که اغلب از یهودیان صهیونیست بودند، آگاهانه در خدمت شبکه جهانشمول «ناتوى فرهنگی» درآمدند تا بنیان هاى علم و فلسفه سرمایه دارى غرب را که از قرن هفدهم میلادى در لژهاى فراماسونرى ساخته شده بود، تحکیم کنند.

 آنان به پاس نظریه پردازى هاى خود که بیشتر ارزش یک «رپرتاژ آگهی» را داشت، یا از سوى دربار سلطنتى انگلستان ملقب به لقب «شوالیه» مى شدند، یا به لیست برندگان جایزه «نوبل» راه مى یافتند و یا از بیلدربرگى ها «جایزه اراسموس» مى گرفتند تا به اعتبارى تاریخى دست یابند. «آیزایا برلین» که در سال 1983برنده «جایزه اراسموس» شد، یک فیلسوف یهودى از نسل فلاسفه سنتى دانشگاه آکسفورد است و بیشتر با کتاب هاى «چهار رساله درباره آزادی» و «در جستجوى آزادی» در ایران شناخته مى شود. او در عصر جنگ سرد، هم عضو رسمى سرویس اطلاعات خارجى انگلستان (ام.آی.6) بود و هم از بودجه اختصاصى سازمان سیا براى پروژه «ناتوى فرهنگی» ارتزاق مى کرد. برلین ملقب به لقب «سر» و بالاترین نشان «لیاقت» از سوى ملکه انگلستان است. «ریمون آرون» هم همراه «آیزایا برلین» برنده «جایزه اراسموس» شد. او از علماى یهودى جامعه شناسى غرب است و مهم ترین آثارش مانند «مراحل اساسى سیر اندیشه در جامعه شناسی» و «افیون روشنفکران» که ذائقه اى ضدمارکسیستى دارند، در هنگامه جنگ سرد با سرمایه گذارى سازمان سیا منتشر شد. 

«عبدالکریم سروش» مى گوید زمانى که در «چلسى کالج» لندن فلسفه علم و تاریخ تحصیل مى کرد، آن کالج تحت سیطره تام آراء «توماس کوهن» و «کارل پوپر» بوده است. «توماس کوهن» به مثابه پرنفوذترین فیلسوف علم در سده بیستم، کتاب مشهور «ساختار انقلاب هاى علمی» خود را به سفارش «جیمز بریان کانانت»، رئیس دانشگاه هاروارد و نظریه پرداز علمى سیا نوشت و اثرش را نیز به او اهدا کرد. «کارل پوپر» هم مانند «آیزیا برلین» از شهیرترین شوالیه هاى یهودى و داراى لقب «سر» از ملکه انگلستان است، به روایت «عبدالکریم سروش» با حمله به نقاط قوت مارکسیسم در کتاب «جامعه باز و دشمنانش» کمر غول چپگراى جهان را شکست. نام او نیز در لیست کارگزاران علمى فراماسونرها طبقه بندى شده است. 

آیا سروش، فیلسوفى در قد و قواره «سرآیزایا برلین» یا عالمى اجتماعى چون «ریمون آرون» بود که برنده «جایزه اراسموس» شود؟! یعنى در شمار کسانى که کتابهایشان براى بلوک سرمایه دارى در حکم اصول عقاید ایدئولوژیک است؟! بدیهى است که چنین نبود. در بهترین حالت، آراء سروش در عرصه علم و فلسفه، اقتباسى ناقص از تئورى هاى فیلسوفان بلوک سرمایه دارى تلقى مى شد. 

«یورگن هابرماس» (فیلسوف آلمانی) پس از سفرى که سال 1381 به ایران داشت، در مجله «اشپیگل» همین راى را ابراز کرده است.

 تئورى «قبض وبسط تئوریک شریعت» سروش که در ایران به عنوان زیربناى نظرى «اصلاح طلبان» شناخته مى شود، از نظام فکرى «کواین» و «گادامر» کپى شده است. او مفاهیم دوگانه آزادى مثبت و آزادى منفى را که مغز لیبرالیسم فلسفى است، از «آیزایا برلین» و مفهوم «پارادایم» را نیز از «توماس کوهن» وام گرفته است. هسته مرکزى نظریه هاى ایدئولوژى گریز و آرمان ستیز سروش را به فلسفه سیاسى «کارل پوپر» مى برد و در عرصه معرفت علمى نیز فقط تئورى «ابطال پذیری» پوپر را تکرار کرد تا جایى که به یک «مقلد محض» تنزل یافت. بنابراین، حتى با ملاک قراردادن استانداردهاى علمى غرب، سروش نه تنها یک متفکر اصیل نیست، بلکه با اقتباس از فلسفه فیلسوفان سیا و بیلدربرگ، تنها «تئورى ماسونى علم» را در ایران ترویج کرده است. یکى از معیارهاى دریافت «جایزه اراسموس» جد و جهد برای«تقویت دانش و علوم اجتماعى غرب و گسترش سنت هاى فرهنگى اروپا» است و البته از این حیث، سروش که در 25سال گذشته به مثابه یک «مقلد محض» تئوریسین هاى یهودى سرمایه دارى ظاهر شده، واجد این معیار است. 

اما، «جایزه اراسموس» تنها به فیلسوفان و علماى غرب اهداء نشده است. عرصه جنگ سرد، اردوگاهى وسیع بود که حضور بازیگران متنوعى را مى طلبید. از این رو، بلوک غرب به خلق قهرمانان سیاسى براى رهبرى پروژه براندازى کشورهاى ضدسرمایه دارى محتاج گشت. در کشورهاى اروپاى شرقی، چون مجارستان، چکسلواکى و لهستان، از این اسطوره هاى جعلى تصاویرى منجى وار مى ساختند و آنان را به رهبرى انقلاب هاى مخملى و سپس به مقام ریاست جمهورى مى رساندند. صبغه پنهان «حیله هاى کثیف روشنفکری» نیز جعل همین قهرمانان است که اغلب در پژوهش هاى سیاسى نادیده گرفته مى شود. 

بیلدربرگى ها در سال 1983 «جایزه اراسموس» را به «لشک کولاکوفسکی» اهداء کردند؛ روشنفکرى لهستانى که در فروپاشى ایدئولوژى مارکسیسم در جهان نقشى کارساز داشت. در همان سال «جایزه نوبل صلح» نیز به «لخ والسا» (رهبر جنبش همبستگى لهستان) تعلق گرفت. سه سال بعد، در سال 1986 بنیانگذار کلوب سرى بیلدربرگ، «واسلاو هاول» (رهبر انقلاب مخملى چکسلواکی) را براى دریافت «جایزه اراسموس» برگزید. در سال 1989 حکومت هاى کمونیستى لهستان و چکسلواکى فرو ریختند و «لخ والسا» و «واسلاو هاول» به ریاست جمهورى رسیدند. آنان از این جوایز به مثابه کمک تاریخى غرب براى فروپاشى اروپاى شرقى یاد کردند. سه ماه پس از وقوع انقلاب مخملى پنجم اکتبر 2000 در صربستان، «جایزه اراسموس» به «آدام میچنیک» از رهبران «جنبش همبستگى لهستان» اعطاء شد تا دوباره اندیشه و روش معماران فروپاشى اروپاى شرقى زنده شود. «عبدالکریم سروش» آخرین کسى بود که در هنگام حیات پایه گذار کلوب سرى بیلدربرگ و با تصویب شخص وى «جایزه اراسموس» را دریافت کرد، اما چرا بیلدربرگى ها سروش را برگزیدند و آشکارا نامش را به فهرست فراماسونرها و روتارین ها کشاندند؟! 

مرداد 1371، گروهک تروریستى فدائیان خلق (اقلیت) از «عبدالکریم سروش» به عنوان یکى از امیدهاى انقلاب مخملى در ایران یاد کرد. از سال 1373 رسانه هاى آمریکایی، مانند روزنامه «لس آنجلس تایمز» و نشریات اپوزیسیون مانند «کیهان لندن» و «نیمروز» سروش را «مارتین لوتر اسلام» خواندند و نوشتند که او رهبر پروژه رفرم (اصلاحات دینى و سیاسی) در ایران است. عده اى هم به سروش لقب «واسلاو هاول» را داده بودند. مجله «اکسپرس» در سال 1377 معتقد بود که هنگام وقوع یک انقلاب مخملى در ایران، سروش مانند «ریمون آرون» نقش یک «ناظر متعهد» را بازى خواهد کرد. سه گزارش استراتژیک ایالات متحده که اولى در سال 1375 توسط «شوراى روابط خارجى آمریکا»، دومى در سال 1378 از سوى «سازمان اطلاعات مرکزى آمریکا» و سومى در سال 1382 در «پنتاگون» تهیه شد، پیش بینى مى کرد که تا سال 1389 ساختار اسلام سیاسى و نظام جمهورى اسلامى ایران فرو خواهد ریخت! در هر سه گزارش از «عبدالکریم سروش»، اعضاء «حلقه کیان»- که عنوان «روشنفکران دینی» را براى خود جعل کردند- و «دانشجویان ایرانى لیبرال» به مثابه شرکاء آمریکا در طرح براندازى جمهورى اسلامى نام برده شد.

«عبدالکریم سروش» همواره براین ارزیابى ها صحه مى گذاشت و سال 1377 به ماهنامه «گئو» گفت که «آینده ایران مذهبى نخواهد بود» و به زودى نظام ایران سکولار مى شود. سروش پیش از دریافت «جایزه اراسموس» با وزیر امور خارجه آمریکا در دولت رونالد ریگان (رئیس جمهور دوره اوج جنگ سرد) دیدار کرد و به «جرج شولتز» اطمینان داد که اصلاحات سکولار در ایران «برگشت ناپذیر» است و دانشجویان ایرانى امیدهاى پیشبرد این پروژه هستند! 

همان روز، یک تحلیلگر بلندپایه «پنتاگون» گفت که سروش گزینه ما براى تحقق پروژه رفرم در ایران است و «او در انتظار زمان مناسب به سر مى برند» از سال 1366، اقلیتى از دانشجویان سکولار «عبدالکریم سروش» را به عنوان مرجع فکرى خود برگزیدند و در دفاع از آراء ماسونى او، آشوب ها به راه انداختند. از جنحال آذر 1371در دانشگاه اصفهان بر سر سخنرانى سروش تا درگیرى مهر1374 در دانشکده فنى دانشگاه تهران، حلقه اى از دانشجویان سکولار پدید آمدند که کارشان دانشگاه سوزى و اسلام ستیزى بود؛ در حالى که در برخى دانشگاه ها مانند «دانشگاه صنعتى امیرکبیر» عنوان «انجمن اسلامى دانشجویان» را به ناحق مصادره کردند. اینان در عصر موسوم به اصلاحات، «دفتر تحکیم وحدت» را به ارگان سیاسى و تبلیغاتى «عبدالکریم سروش» بدل کردند و البته، اکنون آشکار گشته که گردانندگان چنین محافلى چون «على افشاری» و «اکبر عطری» سر در آخور ایالات متحده دارند و رسماً براى سازمان جاسوسى سیا پادویى مى کنند؛ کسانى که سروش آنان را «فرزند» خود خوانده است! با این همه، عصر بیدارى جنبش دانشجویى فرا رسید. 

سوم تیر 1384، کاخ آرزوهاى بیلدربرگى ها، پنتاگون، سیا و... را در ایران فرو ریخت و امروز، چهارمین سالگرد «16آذر» از هنگامه بازگشت ایدئولوژى اصول گرا به دانشگاههاست. جنبش اصولگرایى که دانشجویان را باید دینامیزم با شعور آن نامید، هژمونى روشنفکرى ماسونى را- خصوصاً در گستره دانشگاهها- شکست. دانشجویان مسلمان با درکى عمیق از اسلام ناب، عمرى است که در پرتو راه امام و رهبری، راه «جنگ عقیده» را برگزیده اند و امروز هم پروژه ارتجاع سکولار را از دانشگاهها پس زده اند؛ پروژه اى که فروپاشى اسلام سیاسى را در ایران دنبال مى کرد. این «عصر بیداری» را قدر بگذاریم و «جنگ عقیده» را در وجودمان درونى کنیم. 

¤ ارجاعات و مستندات این نوشتار در آرشیو «دفتر پژوهش هاى موسسه کیهان» در دسترس است. 

پیام فضلى نژاد، روزنامه کیهان- ١۶ آذر ٨٧

برگرفته شده از www.shahabnews.com