ره ، رهرو ، رهبر: یه جوون چه جوری باشه؟ چه جوری اون طوری باشه؟
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳۸٧ : توسط :
در محضر رهبر انقلاب اسلامی، حضرت آیت الله خامنه ای(حفظه الله( سؤال: از آقا پرسیدیم تعریف شما از یک جوون مسلمون و خصوصیّاتی که باید داشته باشه، چیه؟ چگونه یک جوون می تونه مسیر زندگی رو طی کنه و به اهدافش برسه؟ جواب: البته به راحتی نمی شود طی کرد. این شرطی که شما گذاشتید، کار من را در پاسخ دادن خیلی مشکل می کند. هیچ کار جدّیِ مهم را واقعاً نمی شود براحتی طی کرد. بالاخره اگر انسان می خواهد به چیز با ارزشی دست پیدا کند، باید مقداری زحمت و تلاش را در خود همراه کند _این ناگزیر است- منتها ببینید، من اساساً در بین این خصوصیات مهمی که جوانان دارند، سه خصوصیت را خیلی بارز می بینم، که اگر آنها مشخص بشود، و اگر آنها به سمت درست هدایت بشود، به نظر می آید که می شود به این سؤال شما پاسخ داد. آن سه خصوصیت عبارت است از: انرژی، امید، ابتکار. اینها سه خصوصیت برجسته در جوان است. اگر واقعاً رسانه ها در کمکهای فرهنگی که به ما می کنید _چه گویندگان مذهبی، چه گویندگان مسایل فکری و فرهنگی، چه صدا و سیما، چه مدرسه ها_ بتوانند این سه خصوصیت عمده را درست هدایت کنند، من خیال می کنم که خیلی راحت می شود یک جوان راه اسلامی را پیدا کند؛ چون اسلام هم چیزی که از ما می خواهد، این است که ما استعداد های خودمان را به فعلیت برسانیم. البته در قرآن یک نکته بسیار اساسی هست _بد نیست من این را به شما جوانان عزیز بگویم_ و آن توجه دادن به تقواست. وقتی که افراد می خواهند پیش خودشان تصویری از تقوا درست کنند، به ذهنشان نماز و روزه و عبادت و ذکر و دعا می آید. ممکن است همه اینها تقوا باشد، اما هیچکدام از اینها معنای تقوا نیست. "تقوا، یعنی مراقب خود بودن". تقوا ، یعنی یک انسان بداند که چه کار دارد می کند، و هر حرکت خودش را با اراده و فکر و تصمیم انتخاب نماید؛ مثل انسانی که سوار بر یک اسب رهوار نشسته، دهانه ی اسب در دستش است و می داند کجا می خواهد برود. تقوا این است. آدمی که تقوا ندارد، حرکات و تصمیمها و آینده اش در اختیار خودش نیست؛ به تعبیر خطبه ی نهج البلاغه، کسی است که او را روی اسب سرکشی انداخته اند؛ نه این که او سوار شده است؛ اگر هم سوار شده، اسب سواری بلد نیست؛ دهانه در دستش است، اما نمی داند چه طوری باید سوار اسب بشود، نمی داند که کجا خواهد رفت؛ هر جا که اسب او را کشید، او هم مجبور است برود؛ و قطعا نجاتی در انتظار او نیست. این اسب هم سرکش است. اگر ما تقوا را به همبن معنا در نظر بگیریم، به نظر من راحت می شود راه را طی کرد. البته باز هم نه آن طور که خیلی راحت باشد. به هر حال می شودف ممکن است، واقعاً عملی است که یک جوان راه اسلامی زندگی کردن را پیدا کند؛ اگر متدین است، ببیند چه کار دارد می کند؛ این اقدام، این حرف، این رفاقت، این درس، این فعل و درک، آیا درست است یا درست نیست. "همین که او فکر کند درست است یا درست نیست، این همان تقواست." اگر متدین نیست، چنانچه همین حالت را داشته باشد، این حالت او را به دین راهنمایی خواهد کرد. قرآن کریم می گوید:«هدی للمتقین»؛ نمی گوید«هدی للمومنین».«هدی للمتقین»؛ یعنی اگر یک نفر باشد که دین هم نداشته باشد، اما تقوا داشته باشد _ممکن است کسی دین نداشته باشد؛ اما به همین معنایی که گفتیم، تقوا داشته باشد_ او بلاشک از قرآن هدایت خواهد گرفت و مؤمن خواهد شد. اما اگر مؤمن تقوا نداشته باشد، احتمالاً در ایمان هم پایدار نیست؛ بستگی به شانسش دارد: اگر در فضای خوبی قرار گرفت، در ایمان باقی می ماند؛ اگر در فضای خوبی قرار نگرفت، در ایمان باقی نمی ماند. بنابراین، اگر بتوانین از آن سه خصوصیت با تقوا کار بکشیم و درست هدایت بشود ، به نظرم خیلی خوب می شود جوانان در شکلی که اسلام می پسندد، زندگی کنند؛ بخصوص خوشبختانه امروز کشور ما کشوری اسلامی است. این، چیز خیلی مهمی است. حکومت _یعنی اقتدار ملّی_ در اختیار اسلام است. کسانی که زمام های امور در دستشان است، اینها عمیقاً به اسلام معتقدند. مردم هم که ایمان در عمق جانشان جا دارد. لذا زمینه برای مسلمان شدن و مسلمان زیستن خیلی زیاد است. من یک مثال کوتاه هم بزنم و پاسخ سؤال شما را به پایان ببرم. در دوره ی جنگ که شماها متأسفانه اعتلای آن دوره را درک نکردید _البته جنگ را درک نکردید، که این تأسف ندارد؛ اما آن خصوصیات بی نظیر را شما درک نکردید و آدم افسوس می خورد_ همین جوانان هجده ساله و بیست ساله یی که در سنین شماها بودند، از لحاظ لطافت و صفای معنوی، گاهی به حد عارفی که چهل سال در راه خدا سلوک کرده، می رسیدند! آدم این را در وجود اینها احساس می کرد؛ و کم هم نبودند؛ فراوان بودند. من همان وقتها در مقابل چنین جوانانی که قرار می گرفتم، احساس خضوع حقیقی می کردم؛ نه این که بخواهم تواضع کنم. دیده اید انسان در مقابل بزرگی که قرار می گیرد و کمالات او را می بیند، ضعف خودش را می فهمد. من همان احساس را در مقابل یک جوان بسیجی و یک جوان رزمنده در خودم می دیدم و می یافتم. این فضا، چنین فضایی بود که می توانست یک جوان معمولی را این گونه متحوّل کند. شما می دانید که جوانان در دنیا چگونه اند؛ گروه های رپ و فلان و هزار جور بلیّه ی اخلاقی و فکری. جوانان دنیا واقعاً به هزار جور ابتلائات مبتلا هستند. گروه های رپ و این چیز هایی که الآن هست، زمان ما هم البته بود. زمان ما«بیتل»های معروف بودند، که حالا شنیده ایم پیر مرد شده اند. چند وقت پیش دیدم که در یک مجله خارجی شرح حالشان را نوشته اند که هر کدام کجا هستند و چه کار دارند می کنند. آن گرفتاریهای روحی، آن عقده های روانی، آنها را به این چیز ها می کشاند.حالا کسانی که در کشور های عقب افتاده و دور دست از آنه تقلیید می کنند، نمی فهمند که آن بیچاره ها دچار چه بیماری یی هستند! خیال می کنند که پیشرفتی است؛ در حالی که این یک انحطاط و سقوط است. در حالی که دنیا دچار چنین وضعی بود، جوانان ما آن طور وضعی داشتند. در ایران، جوان، سرشار، مستغنی، سربلند، با احساس شادی عمیق در قلب خودش، احساس انجام وظیفه، احساس روشن بودن هدف _که دارد چه کار می کند و برای که دارد کار می کند_ بود، و آن وقت بحمدالله فائز و برخوردار به اعتلای حقیقی و معنوی که خدای متعال به او داده بود.* * دیدار با جوانان به مناسبت هفته ی جوان، 7 اردیبهشت 1377 برگرفته شده از کتاب"پرسش و پاسخ از محضر رهبر انقلاب اسلامی" صص 204 تا 207