رُمان « 13 روز مانده بود به انتخابات »
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٥ دی ۱۳۸٩ : توسط :

»» اولین رمان با موضوع حوادث و اتفاقات انتخابات 88

*ویژه: گفت‌وگـوی تفصیلی «خبرگزاری فارس» با نویسنده ی «اولیـن رمـان ضـدفـتـنـه»کتاب 13 روز مانده به انتخابات

ــخبر: رمان «13 روز مانده بود به انتخابات» که توسط رسول ایمانی نسب در 136 صفحه نگارش شده است، در 5000 هزار نسخه توسط سازمان بسیج دانشجویی منتشر شد.
نویسنده در این رمان به حوادث و رویدادهای قبل و بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال هشتاد و هشت پرداخته است و با نگارشی جذاب، گذری هم به سال های جنگ می زند. همچنین سیر داستان روایت کننده لایه های زیرین انتخابات و حرف ها و دیالوگ های رد و بدل شده بین حامیان کاندیده های رقیب در انتخابات است.
فعالیت های دانشجویی، کارناوال های تبلیغاتی، زد و خورد های انتخاباتی و در نهایت بروز مرگ های مشکوک هر کدام گوشه ای از این رمان را تشکیل می دهند.

ـــشناسنامه کتاب:
13 روز مانده بود به انتخابات/ رسول ایمانی نسب. تهران.
نوبت چاپ: پاییز 1389
تیراژ: 5000 جلد
قیمت: 2500 تومان
طرح جلد: میثم محمد حسنی (دوئل)

ـــخوانـش: کتاب را پنجشنبه از رسول گرفتم و تا شب خواندم. خیلی حوصله نداشتم. واقعاً فقط می خواستم فصل اول را بخوانم تا فضای کتاب دستم بیاید اما روال رمان، جذابیت خوبی داشت. یعنی نقاط مشترک و همذات پنداری که خودم با متن کتاب پیدا کرده بودم نگذاشت نصفه و نیمه رهایش کنم. همینطور که می خواندی، احساسات درونی ات مُدام با احساسات موقع انتخابات تنظیم می شد. یک لحظه، رگ ِبگو مگوها و کَل کَل های موقع انتخاباتت ورم می کرد و میخواستی جواب طرف را بگذاری کف دستش، یک لحظه، یاد ِبی ادبی ها و توهین های جُلبک ها، می شد خُوره ی ذهنت و میخواستی همان ما بین خطوط کتاب، "ادب مَرد به از دولت اوست" را با ترکیبی از خون بینی اش، آویزان مُچ بند سبزش کنی که یکدفعه «13 روز مانده به انتخابات» در قطعه 44 بهشت زهرا(س) رهایت می کرد و عطر شهدا غرق در آرامش ات می کردند. تازه حس و حال شهدایی بَرَت داشته بود که ناگهان «همراه علی زنگ خورد. علیرضا بود بی درنگ جواب دادم:

- سلام علی کجایی؟ سریع پاشو بیا سمت میدون فاطمی. دوربینتم با خودت بیار.

صدای ِهیاهوی ِآنطرف گوشی دلم را لراند... با تمام سرعت خودم را رساندم به خانه و دوربین ِ عکاسی ام را بر داشتم و رفتم  سمت ِمیدان فاطمی. به انتهای خیابان بهشتی نرسیده بودم که دیدم عده ای روبرویم را بسته اند... اتوبوسی را وسط خیابان مطهری آتش زده بودند و داشتند مقابلش هلهله می کردند... به هر زحمتی بود خودم را از بین کوچه پس کوچه ها رساندم به ابتدای خیابان فاطمی. علیرضا ایستاده بود وسط خیابان و به جمعیتی که از بالا می آمد نگاه می کرد. تا من را دید از دور دستی تکان داد و آمد سمت من.

- سلام علی جون. کجایی بابا؟ می دونی چند ساعت ِبهت زنگ زدم؟ یاالله راه بیفت عکس بگیر...

حرفش که تمام شد رفت حتی نایستاد جواب ِسلامش را بدهم. ناچار راه افتادم در خیابان و شروع کردم به عکاسی... دوربینم را زوم کردم روی ِجمعیت که چیزی از داخل کادرم به سرعت رد شد یک مَرد ریشو با یک زن محجبه به همراه دختر چهار پنج ساله شان داشتند با موتور از خیابان رد می شدند که خوردند به اجتماع آنها. جمعیت دوره شان کرده بودند. صدای ِتاپ تاپ قلب دخترک را می شد شنید. با دیدن جمعیت زده بود زیر گریه. سه تایی شان را از موتور پیاده کردند. یک نفر موتور را برد و انداخت کنار سطل زباله. بنزین از باک ریخت روی ِزمین و به لحظه ای تمام موتور را آتش فرا گرفت. زن محجبه دخترش را چسبانده بود به خودش. با دوربین زوم کردم روی صورتش، قطره های اشک را می شد دید. مرد ریشو افتاده بود داخل حلقه ی ِبیست نفره ای که دورَش زده بودند. داشتند سرَش داد می زدند. از چهره های برافروخته شان معلوم بود. یکی دست انداخت در ریش ِمرد ریشو و طوری کشید که انگار می خواست آن را بکَنَد. مرد ریشو با دست زد به سینه او و خودَش را رها کرد به لحظه ای همه ی ِآن بیست نفر ریختند سرش و شروع کردند به زدن. زن محجبه و دخترش نشسته بودند روی ِزمین و فقط فریاد می زدند. نمی دانستم باید چکار کنم. تند تند داشتم عکس می گرفتم. لحظه به لحظه اش را ثبت کردم. مرد ریشو را بلند کردند و با صورت کوبیدند به صندوق ِصدقاتی که کنار خیابان بود صندوق پر از خون شد. دیگر تحمل نکردم دوربینم را انداختم دوی ِدوشم و از گاردریل پریدم و دویدم سمت شان. چند نفر ِدیگر هم صحنه را دیده بودند و داشتند می دویدند سمت آنها جمعیت با دیدن ما مرد را روی ِزمین رها کردند و پا گذاشتند به فرار. همچنان داشتم می دویدم سمت مرد. در حال دویدن دوربین را آماده کردم تا از او عکس بگیرم. قبل از من چند نفر دیگر هم رسیده بودند بالای سرش. زن ِمحجبه هم غش کرده بود و چند زن ِعابر دورَش کرده بودند. دخترک اما مثل جن زده ها فقط نگاه می کرد. اشکَش خشک شده بود و زل زده بود به صورت خونی پدرش. تنها کاری که از دستم بر آمد آن بود که مقابل چشمانش را بگیرم. مادرش به هوش آمد و دخترک را کشید در آغوشش. کادر را بستم روی ِصورت مرد ریشو و دکمه را فشار دادم...»

همینطور که خُون ات به جوش آمده، در ادامه درگیر اتفاقاتی می شوی که لبخند ِروی ِلبانت با بغض ِگلویت، محکم به هم گره می خورند و خطوط آخر کتاب در فصل سیزدهم، تو را با گوشه ای از هماهنگی و نفاق رسانه ای بیگانگان با روند اتفاقات و حوادث انتخابات ایران مواجه می سازد. «مجری شبکه ماهواره مقدمات را تمام کرد و تصویرش از صفحه ناپدید شد. حالا عکس من تنها چیزی بود که در تلویزیون دیده می شد به اضافه ی صدای ِمجری اخبار.

- این تصویری که می بینید متعلق به شخصی ِ به نام علی هاشمی. اون متهم ِکه در درگیری های ِدیروز تهران خانم پرستو آرامی رو به قتل رسونده. خانم پرستو آرامی دختر آقای ِآرامی هستند. دکتر آرامی یکی از سرشناس ترین سیاسیون ایران و جهان هستن و سالهای ِسال برای ِدموکراسی در ایران زحمت کشیدن. بعد از انتخابات و تقلب وسیعی که در ایران صورت گرفت ایشون هم به جمع معترضین پیوستن و برای ِهمین هم چند بار از طرف رژیم ایران تهدید شُد ِبودن. منابع مطلع گفتن که رژیم ایران با این کار خواسته زهر چشم از ایشون بگیره.

... همزمان با صحبت کیوان تلویزیون داشت تصویر دعوای ِمن و کیوان را در دانشگاه نشان می داد. مثل اینکه برای ِچنین روزی گرفته شده بود. کادر را طوری بسته بودند که من یقه ی ِکیوان را گرفته بودم و پرستو چسبیده بود به دیوار و داشت گریه می کرد. تصویر زوم می کرد روی ِصورت پرستو و با زوم تصویر حرارت صحبت کیوان هم بالا می رفت. می خواستم با عصا بکوبم توی ِتلویزیون. ای کاش حرف علیرضا را می فهمیدم... ای کاش از بی هوشی خارج نمی شدم و این ماجرا را نمی فهمیدم. نمی توانستم آن همه ماجرای ِمکرر را هضم کنم... دوست داشتم ذهنم را به چیزی مشغول کنم تا فکرش از ذهنم بیافتد. تلویزیون، کامپیوتر، کتاب. هیچ کدام دردم را دوا نکرد. قرآن را از لب طاقچه برداشتم و سه صلوات و یک حمد خواندم و بازَش کردم.

- سَلام ٌعلی ابراهیم. کَذلِکَ نَجزی المُحسِنینَ. مِن عِبَادِنَا المؤمِنینَ.
 دوای ِدرد اینجاست. ابراهیم. سلام بر ابراهیم.»

 

*وبلاگ کتاب :
13 روز مانده بود به انتخابات
دوستان اخبار مربوط به کتاب را در همین "وبلاگ کتاب"، دنبال کنند.

*بازتاب :
خبرگزاری فارس: گفت‌وگوی تفصیلی با نویسنده اولین رمان ضدفتنه
خبرگزاری دانشجو: اولین رمان با موضوع حوادث و اتفاقات انتخابات 88 منتشر شد
شبکه ایران: به عنوان نخستین اثر داستانی منتشر شد؛ روایت حوادث انتخابات 88 در یک رمان
رجانیوز: روایت حوادث انتخابات 88 در یک رمان + عکس
ندای انقلاب: 13 روز مانده بود به انتخابات منتشر شد
نهضت سبز نبوی: روایت حوادث انتخابات 88 در یک رمان + عکس
مبارزه: اگر این روزها واژه «13 روز مانده به انتخابات» را در موتور های جستجوگر، جستجو کنید با ...
پایگاه اطلاع رسانی طاووس بهشت: روایت حوادث انتخابات 88 در یک رمان
پایگاه اطلاع رسانی طرح ولایت بسیج دانشجویی: اولین رمان با موضوع حوادث و اتفاقات انتخابات 88